تبليغاتX
love
عشق چيست؟


عشق چيست؟
 
سلام امروز ميخوام يک سري اطلاعات قشنگ از عشق و حالات دروني عاشق بهتون بدم مطمعنم که خوشتون مياد
فقط نظرتوونو در مورد اين مطلب حتما به من بگيدددددددد
عشق چيست؟

 


عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ? برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.

لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ?? ماه تا ? سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ?? سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر
مفهوم عشق


تو چه هستي؟
اين همه که مرا آزار مي دهي برايت کافي نيست؟
اين سنگدلي ست....تو چه هستي؟
تو چه هستي بانوي من؟......
چطور اشک هاي من برايت اينقدر بي ارزش هستند
وليکن چرا من راضي به اذيٌت تو نيستم عزيزم؟
تمام وجودم متعلٌق به توست...
يعني چرا ....
من به ستم کشيدن در دست هاي تو رضايت ميدهم ؟
اي واي اگر مفهوم *عشق* اين باشد............
اگر گناه من دوست داشتن توست
هرگز توبه نخواهم کرد.....
اگر قسمت من باشد که با عذاب تو زندگي کنم
زندگي خواهم کرد.....
فکر نمي کني سنگدلي ست؟
سنگدلي ست که مرا در عشقت فريب ميدهي
سنگدلي ست تمام دوست داشتن
و سال هاي زندگي وعشقم به سرعت از بين بروند
.....و بازيچه اي براي راحتي تو باشند
تمام محبٌت و جايي که در قلبم داشتي
تمام آرزوهايم به سرعت نابود شدند .......
وليکن چرا من راضي به اذيٌت تو نيستم؟
چرا تمام وجودم متعلٌق به توست؟
تو چه هستي؟
تو چه هستي عزيزم......
 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر
دوست دارم

سلام دوستان
ديروز با چند تا از بچه ها رفتيم بيرون تولد يکي از دوستاي خوبم بود و از همين جا دوباره بهش تبريک مي گم  اميدوارم 120سال زنده باشه
وازش معذرت خواهي ميکنم براي بد قولي دوستام واميدوارم ديروز خوش گذشته باشه و به موقع خونه رسيده باشي و مشکلي برات پيش نيومده باشه


چند تا از دوستان مطالب قشنگي برام ميل کردن که من هم براي شما اينجا گذاشتم:

 

****** آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي *******
وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!

هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.
ديروز بياموز براي امروز زندگي كن و به فردا اميدوار باش.

جلوي من قدم بر ندار شايد نتوانم دنبالت بيايم. پشت سرم راه نرو شايد نتوانم رهرو خوبي باشم کنارم راه بيا و دوستم داشته باش.

هر گاه فکر کردي گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي تواني او را ببخشي ..بدان که آن از کوچکي روح توست نه از بزرگي گناه او......

مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه
اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين


كوچيك كه بودم فكر ميكردم آدما چقدر بزرگن و مي ترسيدم.. بزرگ كه شدم فهميدم آدما چقدر كوچيكن و بازم ترسيدم...

هر چه قفس كوچكتر باشد آزادي شيرين تر است

دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم

اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو .... قول مي دم که خيلي ساکت باشم

اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم

اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم

اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري

عشق به پهنه آسمان نياز دارد تا ببالد.عشق را هيچگاه در قفس نکن . زندانيش نکن. به قالبش نريز. به آن شکل صورت نده. آنرا به هيچ نامي ننام . هيچ برچسبي بر آن نچسبان هرگز .  فقط بگذار عشق رايحه اي باشد نا پيدا و رها . آنگاه عشق فرصت مي يابد تا تورا بر بالهاي خويش بنشاند و به فراسو ببرد..

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
فرامرز اصلانی

چند تا از شعر آهنگهاي قشنگ فرامرز اصلاني عزيز را برتون ميزارم
من که خودم عاشق فرامرز هستم


Song & Lyrics: 
 Faramarz Aslani

Divar
(Wall)

Ye divare, ye divare, ye divare
Ye divare ke poshtesh hichi nadare
Toke divaro pooshidan siah abroon
Nemiyad digeh khorshid az tooshoon biroon

Ye parandas, ye parandas, ye parandas
Ye parandas keh az parvaze khod khastas
Bon-e balesho bastan daste dirooza
Nemiyad hata dige beyadesh farda

Ye rooz, ye khooneyi bood ke tabestoona
Roye poshte boomesh velo mishod khorshid
Derakhte anjir piri ke too bagh bood    CHORUS
Hameye koodakihaye mano midid


Ye avaze, ye avaze, ye avaze
Ye avaze ke too seenam shode anbar
Ye ashkiye ke micheke rooye guitar
Be inha aghebat kay girad inkar

Ye mordabe, ye mordabe, ye mordabe
Ye mordabe tooye tan az faramooshi
Ye cheraghi ke mire roo beh khamooshi
Nagardad showleh var bihoodeh mikooshi
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
Song & Lyrics: 
 Faramarz Aslani


Ghaleye Tanhayi
(Castle of Loneliness)

Ah agar roozi negahe tow
Moones-e chashmane man bashad
Ghaleye sangine tanhayi
Char divarash ze ham pashad

Ah agar dastane khoobe tow
Hamiye dastane man bashad
Galeye sangine tanhayi
Char divarash ze ham pashad

Ghaleye tanhaiye ma ra
Deev darbandane khod kardeh
Khoon chekad az nakhon in divar
Jan belabhaye man avardeh

Ah agar roozi sedaye tow
Goosheye avaze man bashad
Ghaleye sangine tanhayi
Char divarash ze ham pashad

Ah agar dirooz bar gardad
Lahzeyi emrooze man bashad
Ghaleye sangine tanhayi
Char divarash ze ham pashad

Ghaleye tanhaiye ma ra
Deev darbandane khod karde
Khoon chekad az nakhon in divar
Jan belabhaye man avardeh…

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
عشق يعني

عشق يعني


تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

وقتي

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

از چيزي ميترسي ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

ولي اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم و براي هميشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت ميخواد گريه کني

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

 تو چشمات نگاه ميکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
سهراب

امروز دو تا از شعرهاي قشنگ سهراب را براتون ميزارم چون خودم خيلي دوست دارم اميد وارم شما هم خوشتون بياد
فقط عزيز دل من نظر يادت نره

 

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

***

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.


##############################

 

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

پي (( قد قامت )) موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

(( حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
کمککککککککک

سلام عزيزان
خوبيد؟
من به دليل يکسري کلرها مجبورم ديربه دير اين ويلاگ رو آپديت کنم اميد وارم به ما کمک
کنيد که مطالب بهتري تو اين وبلاگ درج بشه
با مطالب قشنگتوون ما رو ياري کنيد
اکه دوست داري  نوشته هات تو اين وبلاگ گذاشته شه اونلرو براي من ميل کن
با تشکر  داريوش

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هجدهم فروردین 1385 و ساعت 0 قبل از ظهر
سلاممممممم

سلام دوستان
اميدوارم حالتون خوب باشه
مرسي از نظرهاي خوبتون که منو دل گرم ميکنه
امروز کلي سرحالم چند تا اتفاق خوب برام افتاده که يکي ازيکي بهتره و من
کلي سرحال شدم
چندتا از دوستان آفهاي جالب گذاشتن من هم براي شما مينويسم:


 ق  عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه:توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟
 فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرادورهستي؟فقط ميگه:هميشه با مني.عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم


آخرين خبر از اون دنيا : مقامات شهرداري تهران پل صراط رو برداشتن بجاش دور برگردون گذاشتن

 

يک نصيحت : مواظب خودت باش ! يک خواهش : اصلاً عوض نشو ! يک آرزو : فراموشم نکن ! يک دروغ : تو رو دوست ندارم ! يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است


روز قيامت خدا به مردا ميگه: اونايي كه زن ذليل بودن سمت چپ بقيه سمت راست. همه ميرن سمت چپ فقط يكي نميره. خدا بهش ميگه چرا تو نرفتي اونور؟ ميگه: خانومم گفته اينجا وايسا


يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم ! يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم! يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم! يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم ! يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم! يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت دوست دارم، من بودم! اوني که حتي حرف حرفي نزد تو بودي


به چشمانت بياموز که ديگر هرگز وحشيانه بر نگاه ديگري چنگ نزنند همين دل من کافيست براي قرباني چشمانت


بيا در يک شب آرام و مهتابي کمي هم صحبت يک ياس باشيم اگر صد با ر قلبي را شکستيم بيا يک بار هم احساس باشيم بيا به احترام قصه عشق به قدر شبنمي مجنون بمانيم بيا که گاه از روي محبت کمي از درد ليلي را بخوانيم


ب.ظ): : در اين عصر روشندلي، ياد بگير که چطور سير و سفري دروني به منظور پيدا کردن ناجي ات داشته باشي .بدان که خودت همان قدرتي هستي که دنبالش مي گردي


وقتي که تو دنيا اومدي آسمون داشت مي باريد.... ولي اون روز هوا نه باروني بود و نه ابري اين اشک فرشته ها بود که از آسمون مي چکيد چون يکي ازشون کم شده بود و اون يه نفر کسي نبود جز تو

 

 


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
ilove you

سلام دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه
راستش چند وقتی بود که حالم حسابی گرفته بود حالا از کی و چرا بماند امروز یکی از
دوستای عزیزم بهم زنگ زد باهاش کلی حرف زدم الان دیگه حالم خوبه و دوباره با تمام نیرو
به زندگیم ادامه میدم واز همین جا بهش میگم با اینکه ازت دورم ولی دوست دارم وتا تلبستون روز شماری میکنم که ببینمت
قربان تو داریوش

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
درد دل من

روزي آمدي که دلم گرفته بود.روزي آمدي که فکر مي کردم هيچ کس رو ندارم
وقتي اومدي با خودم فکر کردم که تمام دل تنگي هام تموم شد وقتي اومدي فکر کردم همه کس من هستي
با تو تموم راز دلمو گفتم.چيزي به تو گفتم که به هيچ کس نگفته بودم
"بهت گفتم دوست دارم"
منتظر بودم تو بگي من هم دوست دارم 
نگفتي اما من فکر کردم خجالت مي کشي که بگي
با خودم گفتم دوستم داره آره دوستم داره مگه ميشه منو دوست نداشته باشه؟
با اين فکر با تو موندم با خودم فکر مي کردم که هيچ چيز بين ما نميتونه
فلصله بندازه
آره هيچ کس وهيچ چيز نمي تونست جز...جز
توووووووووو
آره تو بين من و خودت فاصله انداختي
اون روز که تو ايستگاه مترو قرار گذاشتيم فکر کردم عشق رو تو چشمات ديدم
ولي اشتباه مي کردم اون عشق براي من نبود
فکر مي کردم حرفاي دلت  رو زدي ولي بهم ثابت شد که بهم دروغ ميگي
حالا تو رفتي پي کسي که عشق تو مال اون بود
حالا ديگه تو نيستي و من هنوز منتظر تو هستم
و در فکر ايستگاه مترو طرشت....قربان تو داريوش
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر
جوکککککککککککککککککککککککککککککک

رشتيه مياد خونه ميگه اصغرآقا زيرتخت اكبراقا تو كمد عباس اقا هم تو تراس ،سك سك         
                              
                                تركه با زنش رفته بوده سينما، تو فيلم يهو يه گاوه
                                شروع مي‌كنه دويدن طرف تماشاچيا. تركه يهو ميپره
                                زير صندلي، زنش ميگه: ‌بابا خجالت بكش! اين فيلمه.
                                تركه ميگه: زن! من و تو مي‌دونيم فيلمه، گاوه كه
                                نمي‌دونه!

 

                                تركه مي‌خواسته گردو بشكنه، گردو رو ميگذاره زير
                                پاش، با آجر ميزنه تو سرش

 

                                تركه ميره بقالي،‌ مي‌بينه رو ديوار بزرگ نوشتن:
                                علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست! ميگه:
                                ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟

 

                                تركه ميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟
                                يارو ميگه: بعله. تركه ميگه: پس قربون دستت،
                                ‌بگذار يك حالي بكنيم

 

                                تركه مهم ميشه زيرش خط ميكشن، تو امتحان مياد

 

                                تركه ساندويچ‌فروشي داشته، ‌يك روز يك بابايي مياد
                                ميگه: ‌قربون يك ككتل بده، ‌فقط بي‌زحمت توش گوجه
                                نگذار. تركه ميگه: آقا امروز اصلا گوجه نداريم،
                                ميخواي خيارشور نگذارم

 

                                تركه ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره

 

                                از تركه ميپرسن آرزوت چيه؟ ميگه:‌ كاشكي تبريز
                                پايتخت بود! ميگن: چرا؟! ميگه: آخه اون وقت به
                                ماميگفتن بچه تهرون!

 

                                تمساحه ميره گدايي،‌ ميگه:‌به من بدبختِ مارمولك
                                كمك كنيد

 

                                تركه سربازيش تموم ميشه، وقتي كارت پايان خدمتشو
                                بهش ميدن، نگاه ميكنه ميگه: ‌اي بابا، من كه ازينا
                                چهارتا دارم

 

                                به لره ميگن: ببخشيد شما لريد؟‌ ميگه: نه پس انم
                                با اين سبيل پهنم؟

 

                                به تركه ميگن چي شد ترك شدي؟! ميگه:‌ والله من
                                اولش كه ترك نبودم، ‌تو بيمارستان با يه بچه ترك
                                عوض شدم

 

                                قزوينيه ميره خونه يك ميليونره، ‌دويست ميليون نقد
                                مي‌دزده. بعد زنگ ميزنه خونه يارو ميگه: بچه رو
                                بيارين پولارو ببرين

 

                                تركه زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن
                                غضنفر رو دارين؟! يارو ميگه: نه. تركه ميگه: پس من
                                ميخونم يادداشت كنين

 

                                تركه بچش نميخوابيده، بهش ژل ميزنه!

 

                                ترياكيه پيغام‌گير ميخره، پيغامشو ميذاره:
                                هَشتم... ولي خَشتَم

 

                                تركه زمين ميخوره، براي اينكه سه نشه تا خونه سينه
                                خيز ميره!

 

                                يه بار تو آبادان مسابقه تقليد صداي داريوش برگزار
                                ميشه، داريوش مياد چهارم ميشه!

 

                                تركه پسرش رفته بوده زير ماشين، با سنگ ميزنه درش
                                بياره

 

                                 تركه ميخواسته زيردريايي آمريكاييا تو خليج فارس
                                رو غرق كنه، در ميزنه فرار ميكنه

 

                                به تركه ميگن سه تا ميوه نام ببركه با سين شروع
                                بشه ميگه: سيب، سير، سحر! ميگن: سحر كه ميوه
                                نيست؟! ميگه: نميدوني چه هلوييه

 

                                تركه زنگ ميزنه خونه رفيقش ميگه: غضنفر! من لهجي
                                دارم؟ رفيقش ميگه: آره!‌ ميگه: پس گحط كن دوباره
                                ميگيرم

 

                                تركه از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع
                                ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله
                                منم تازه رسيدم!

 

                                تركه زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره،
                                هول ميشه ميگه: ببخشيد توپمون افتاده!

 

                                شيره‌ايه ميخواسته تاكسي بگيره، ‌به يك تاكسي
                                ميگه: مُشتقيم! تاكسيه،‌ پنج متر جلو تر نگه
                                ميداره. يارو ميگه:‌ اي بـابـا! من كه مي‌خواستم
                                اونجا پياده شم

 

                                به تركه ميگن: ‌نظرتون راجع به سريال امام علي
                                چيه؟ ميگه: خيلي عاليه، فقط اگه ميشه يخورده قطام
                                شو بيشتر كنيد 

 

                                تركه به رفيقش ميگه: ميخوام دختر شاه رو بگيرم!
                                رفيقش ميگه: چرت نگو مومن! مگه كشكيه؟!  تركه
                                ميگه: بابا من كه راضيم، ننم هم كه راضيه، فقط
                                مونده شاه و دخترش

 

                                تركه شاكي ميره ثبت‌احوال، ميگه: آقا اين اسم من
                                خيلي ضايست، بايد حتماٌ عوضش كنم. كارمنده ازش
                                ميپرسه، مگه اسمتون چيه؟ تركه ميگه: اصغرِ
                                ان‌چهره! كارمنده ميگه: آره خوب حق داريد، بايد
                                حتماً عوضش كنيد. حالا چه اسمي ميخوايد بگذاريد؟ 
                                تركه ميگه: اكبرِ ان‌چهره

 

                                تركه پرتقال خوني ميخوره، ايدز ميگيره

 

                                 از تركه ميپرسن: ميدوني USA مخفف چيه؟ ميگه:
                                يوم‌الله سيزده آبان

 

                                تركه رفته بوده تماشاي مسابقه دو و ميداني، وسط
                                مسابقه از بغليش ميپرسه: ببخشيد، اينا واسه چي
                                دارن ميدون؟! يارو ميگه: براي اينكه به نفر اول
                                جايزه ميدن. تركه يوخده فكر ميكنه، ميپرسه: پس
                                بقيشون واسه چي دارن ميدون؟

 

                                تركه ميميره، اون دنيا در حيني كه داشتن به حساب
                                كتاباش رسيدگي ميكردن ميره پيش جبرئيل، ميگه: من
                                از خدا يك سوال واجب دارم، ميشه برم بپرسم؟ جبرئيل
                                ميگه: باشه، برو طبقة بالا در سمت راست، سوالت رو
                                بپرس، زود برگرد. تركه ميره طبقة بالا، در رو باز
                                ميكنه، ميبينه خدا پشت يك ميز نشسته داره با يكي
                                از فرشته‌ها به حساباي مردم ميرسه. خلاصه سلام
                                ميكنه ميره جلو، ميگه: خداجان، الهي گربان او
                                بزرگيت بشم من، الهي فدات بشم... چرا تو دنيا اين
                                همه ترك آفريدي؟!  بري تو آذربايجان همه تركند،
                                بري تهران پر تركه،  بري بلوچستان، بري شمال، بري
                                جنوب، غرب، شرق، بازم ترك پيدا ميشه... بري آلمان
                                بازم ترك پيدا ميشه، بري كانادا،  بري آمريكا بازم
                                ترك پيدا ميشه... بري كرة ماه بازم ترك پيدا ميشه!
                                آخه خداجان، واسه چي اينقدر ترك آفريدي؟! خدا يكم
                                تركه رو نگاه ميكنه، به معاونش ميگه: اصگر...
                                ايلده ببين اين چي ميگه بابا... هي وگت مارو
                                ميگيرند

 

                                تركه تصادف ميكنه، ملت علاف ميريزن دورش و شروع
                                ميكنن نظر كارشناسي دادن. بالاخره بعد يك مدت افسر
                                راهنمايي مياد، منتها اونقدر ملت هركدوم واسه
                                خودشون چرت و پرت ميگفتن كه صداي افسره به جايي
                                نميرسيده. تركه شاكي ميشه، داد ميزنه: ساكت..
                                ساكت... ايلده ديگه اينجا كسي جز جناب سروان حق گه
                                خوردن نداره

 

                                تركه ميرسه سر يك صحنة تصادف، از يكي ميپرسه:
                                ببخشيد قربان، اينجا چه خبره؟ يارو هم ميگه: هيچي
                                آقا، اين بدبخت گوزپيچ شده! تركه ميره تو فكر، بعد
                                يك مدت يك بنده خداي ديگه مياد از تركه ميپرسه:
                                ببخشيد اينجا چي شده؟ تركه ميگه: ايلده منم خوب
                                نفهميدم، نميدونم اين بابا پيچيديه گوزيده، گوزيده
                                پيچيده، سر پيچ گوزيده؟

 

                                تركه زنگ ميزنه فلسطين، ميبينه اشغاله

 

                                از تركه ميپرسن: مساحت ايران چقدره؟ ميگه: 1648192
                                متر مكعب!  ميگن: خنگ خدا، آخه چرا متر مكعب؟!
                                تركه ميگه: آخه بعد انقلاب به ارتفاع يك متر ريده
                                شده توش

 

                                تركه سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته‌: ظرفيت 12
                                نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيه‌ها! حالا 11 نفر
                                ديگه از كجا بيارم؟!

 

                                تركه ميميره، باباش رضايت نميده

 

                                از تركه ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان
                                و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه
                                تكليف ايران چي ميشه؟ تركه ميگه: ايلده چي ميشه
                                نداره كه، ايران ميره جام جهاني

 

                                لره داشته با تمام وجود وضو ميگرفته و دستاشو محكم
                                ميكشيده رو هم،  ازش ميپرسن: چرا اينقدر محكم وضو
                                ميگيري؟ ميگه: چني آرم وضو ميرم كه هيچ گوزي نتنِه
                                باطلش كنه!

 

                                تركه ميگوزه، دنبال پوكش مي‌گرده

 

                                از تركه ميپرسن: چند تا بچه داري؟ 4 تا از
                                انگشتاشو نشون ميده، ميگه: 3 تا! ملت كف ميكنن،
                                ميگن: بابا اينا كه 4تاست؟ تركه انگشت كوچيكشو
                                نشون ميده، ميگه: اين بچة همسايمونه، ولي هميشه
                                خونة ماست

 

                                آبادانيه ميخواسته بره خواستگاري، ديرش شده بوده
                                حواسش پرت ميشه شلوارش رو پشت و رو ميپوشه و با
                                عجله ميدوه تو خيابون، يهو يك ماشين مياد ميزنه
                                درازش ميكنه وسط خيابون. رانندهه مياد بالا سرش،
                                ميگه: طوريت كه نشده؟ آبادانيه يك نگاه به سر تا
                                پاش ميكنه، چشمش ميافته به شلوارش، ميگه: چي چيو
                                طوري نشده، ولك زدي حسابي پيچوندي

 

                                ميخواستن لره رو شكنجه روحي بدن، ميفرستنش تو يك
                                اتاق گرد، ميگن برو يك گوشه بشين

 

                                به تركه ميگن: بچه كجائي؟  ميگه بچه U.S.A.! ملت
                                هم كف ميكنن ميگن آخه چطور ممكنه؟ تركه ميگه:
                                ايلده بچهة يونجه‌زارهاي سرسبزِ آذر بايجانم

 

                                تركه داشته جلو دو سه تا دختر افه ميومده، يهو
                                تلنگش در ميره. واسه اينكه ضايع نشه، دستشو
                                ميگذاره بغل دهنش، داد ميزنه:
                                گـــــــوزيـــــــه... گوووووز

 

                                به تركه ميگن: كجا داري ميري؟ ميگه: دارم برميگردم

 


                                تركه تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين
                                برميگشته خونه، يهو ميبينه يكجا كوه ريزش كرده، يك
                                قطار هم داره ازون دور مياد! خلاصه جنگي لباساشو
                                درمياره و آتيش ميزنه، ميره اون جلو واميسته.
                                رانندة قطاره هم كه آتيشو ميبينه ميزنه رو ترمز و
                                قطار وا ميسته. همچين كه قطار واستاد، تركه يك
                                نارنجك درمياره، ميندازه زير قطار، چهل پنجاه نفر
                                آدم لت و پار ميشن! خلاصه تركه رو ميگيرن ميبيرن 
                                بازجويي، اونجا بازجوه بهش ميتوپه كه: مرتيكة خر!
                                نه به اون لباس آتيش زدنت، نه به اون نارنجك
                                انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! تركه ميزنه زير
                                گريه، ميگه: جناب سروان به خدا من از بچگي اين
                                دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي ميكردم

 

                                دو تا چسه داشتن باهم بازي ميكردن، يك گوزه مياد
                                بهشون ميگه: منم بازي ميدين؟ چسا ميگن: تُچ! گوزه
                                ناراحت ميشه، ميگه: آخه چرا؟ چسا ميگن: آخه
                                مامانمون گفته بي سر و صدا بازي كنيم!

 

                                بعد از عمري داريوش مياد ايرن، اجرا زنده ميگذاره
                                تو استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون
                                رو خفه ميكردن، داريوش هم مياد خياي حال بده، از
                                ملت ميپرسه: چي ميخواين براتون بخونم؟ يك تركه
                                ازون پشت داد ميزنه: اِبـــي بـخـــون.. اِبـــي
                                بـخـون

 

                                از تركه ميپرسن چندتا بچه داري؟ انگشت كوچيكشو
                                نشون ميده، ميگه: هفت تا! ملت كف ميكنن، ميگن:
                                بابا اين كه فقط يكيه! ميگه: آخه دادم mp3ش كردن

 

                                تركه ميره مسابقه بيست سوالي،  رفقاش از پشت‌ صحنه
                                بهش ميرسونن كه: جواب برج ايفله،  فقط تو  زود نگو
                                كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه:
                                تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. تركه ميگه:...ها!  پس
                                حتماٌ برج ايفله

 

                                تركه ميخواسته تو يك ادارة دولتي استخدام شه،
                                ميبرنش گزينش. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما وقتي
                                ميخواين وارد مستراح شيد، با پاي راست وارد ميشيد
                                يا با پاي چپ؟!  تركه هول ميشه، ميگه: ايلده شما
                                منو استخدام كنيد، من با سر وارد ميشم

 

                                تركه ميافته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش
                                ميارن

 

                                تركه ميره قنادي، ميگه: ببخشيد كيك هفتاد طبقه
                                داريد؟! يارو ميگه: نخير نداريم. فردا دوباره تركه
                                مياد، ميپرسه: شرمنده، كيك هفتاد طبقه داريد؟ باز
                                قناده ميگه: نخير نداريم. خلاصه يك هفته تمام هر
                                روز كار تركه اين بوده كه بياد سراغ كيك هفتاد
                                طبقه بگيره و قناده هم هرروز جواب ميداده كه
                                نداريم. آخر هفته قناده با خودش ميگه: اين بابا كه
                                مشتري پايس... بگذار يك كيك هفتاد طبقه براش
                                بپزيم، يك پول خوبي هم شب جمعه‌اي بزنيم به جيب.
                                خلاصه بدبخت قناد تمام پنج شنبه-جمعه رو ميگذاره
                                يك كيك خوشگل هفتاد طبقه رديف ميكنه. شنبه اول صبح
                                تركه مياد، ميپرسه: ببخشيد، كيك هفتاد طبقه
                                داريد؟! يارو با لبخند بر لب ميگه: بعله كه داريم،
                                خوبشم داريم! تركه ميگه: قربون دستت، 500 گرم از
                                طبقة بيست چهارمش به ما بده

 

                                پرچم عربستان رو به تركه نشون ميدن، ازش ميپرسن:
                                اين پرچم كجاست؟ تركه يوخده فكر ميكنه، ميگه: پرچم
                                اسپانيا! ملت جا ميخورن، ميگن: آخه چرا اسپانيا؟!
                                تركه ميگه: ايلده خودتون نگاه كنيد، روش نوشته:
                                الاله‌لاله‌لالا

 

                                تركه سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك
                                پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا
                                نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار
                                مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟
                                پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم.
                                مهمون داره از تركه ميپرسه: شما چي؟ تركه مياد
                                تريپ رفاقت بگذاره، ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون
                                بواسير داره، باهم ميخوريم

 

                                به ترك ميگن يه معما بگو،‌ ميگه: اون چيه كه
                                درازه،‌ زرده، موزه؟

 

                                يه هواپيما تو قبرستون تبريز سقوط ميكنه، فردا
                                راديو تبريز ميگه: شب گذشته يك فروند هواپيماي
                                توپولوف در حومة شهر تبريز سقوط كرده و  تا اين
                                لحظه 34513 جسد كشف شده! عمليات براي يافتن اجساد
                                بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد

 

                                از عربه نوار مغزي ميگيرند، ميبينند بيست دقيقه
                                اولش خاليه

 

                                سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه:
                                باباي من مهم‌ترين آدم مملكته. دوتاي ديگه ميپرسن:
                                مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيس‌جمهوره. هر
                                قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من
                                امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال نداري. باباي
                                من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه
                                بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من نماينده
                                مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي
                                تو تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما
                                جلوي باباي من پشم هم نيستن! اون دو تا ميپرسن:
                                مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه...
                                جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به
                                قانون باباهاي هردوتون

 

                                تركه ميره خواستگاري، اسم دختره پروانه بوده ولي
                                تركه قاط زده بوده، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم!
                                خلاصه وقتي دختره مياد چايي تعارف كنه، تركه ميگه:
                                دست شما درد نكنه آهو خانوم! دختره شاكي ميشه،
                                ميگه: بابا اسمه من پروانه‌ست نه آهو.تركه ميگه:
                                اي بابا فرقي نداره... حيوون حيوونه ديگه

 

                                دو تا كرم آباداني تو روده يك بدبختي زندگي
                                مي‌كردن، يك روز يكيشون بيدار ميشه، ميبينه دومي
                                با كت شلوار و كروات و عينك آفتابي و كيف سامسونت
                                داره آخر روده قدم ميرنه. .ازش  ميپرسه:  تيپ زدي،
                                 با كسي قرار داري؟!  دومي ميگه:  نه ولك, با گ.. 
                                بعدي پرواز دارم

 

                                تو تبريز حكومت نظامي بوده، يارو سروانه به سربازش
                                ميگه كه تو اينجا كشيك بده، از هفت شب به بعد
                                هركسي رو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش كه تموم
                                ميشه، تا مياد بره سوار ماشينش شه، ميبينه صداي
                                گلوله اومد. برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي
                                رو كشته! داد ميزنه: احمق! الان كه تازه ساعت پنج
                                بعد از ظهره! سربازه ميگه: ايلده قربان اين يك
                                آدرسي پرسيد كه عمراٌ تا ساعت نه شب هم پيداش
                                نميكرد

 

                                بعد از سالها جعبة سياه تانكي كه حسين فهميده رفته
                                بود زيرش رو پيدا ميكنن، توش آخرين جملات حسين ضبط
                                شده بود كه ميگفته: "...حاجي جون مادرت هل
                                نده،...ده حاجي هل نده! نامرد، آخه اين همه نارجك
                                و كوفت و زهرمار بهم بستي، يك وقت بلا ملا سرم
                                مياد.... حــــــــاجـــــي

 

                                تركه پسرش رو ميفرسته ژيمناستيك، بعد از يه مدتي
                                ميبينه پسرش روز به روز جاي اينكه پيشرفت كنه هي
                                داره پسرفت مي‌كنه. يك روز   ميره سر جلسه
                                تمرينشون ببينه چه خبره، ميبينه از بچش به عنوان
                                خرك استفاده مي‌كنند

 

                                 به يه تركه ميگن : خبر داري غضنفر موبايل گرفته ؟
                                تركه ميگه : اِِ ..بيچاره.... از ايدز هم بدتره

 

                                تركه توي پارك يه دختره رو ميبينه و خيلي باهاش
                                حال مي‌كنه. ميره جلو ميگه: خانوم ببخشين، اسم شما
                                چيه؟ دختره با عشوه جواب ميده: عطر گل ياس، اسمم
                                ثرياس! بعد از تركه ميپرسه: اسم شما چيه؟ تركه يه
                                فكري ميكنه، با ادا ميگه: بوي گوز خر، اسمم گضنفر

 

                                از يه تركي ميپرسند چرا گردنت بو ميده ـ ميگه هر
                                كه ميگوزه  ميگذارند گردن من

 

                                تركه داشته خاطره تعريف ميكرده، ميگه: ما سال چهل
                                و نه با دو نفر دعوامون شد، ‌البته سال چهل و نه
                                دو نفر خيلي بود

 

                                روز قيامت دارن موجودات زنده رو خدا به بهشت و
                                جهنم تقسيم ميكنه خدا ميگه تمام حيوانات برن بهشت
                                تركه سرشو پايين ميندازه ميره  جولو در ميگن كجا
                                ميري ميگه خدا گفته تمام حيوانات برن بهشت ميگن تو
                                كه ادمي تركه عصباني ميشه و ميگه آخ خواهر دنيا از
                                اول دنيا ما خر بوديم اينجا كه رسيد آدم شديم

 

                                به يه تركه ميگن نظرت در مورد زلزله بم چيه : مي
                                گه والا اين زلزله مشت محكمي بود به دهن آمريكا

 

                                تركه مياد از جوب رد شه شلوارك پاش بوده يهو
                                شلواركش جر ميخوره . ميگه: خوب شد شلوارك پام بود
                                اگر نه كونم جر ميخورد

 

                                يه روز به يه تركه ميگن يه كلمه بگو كه توش اب
                                باشه.ميگه "لوله"

 

                                به تركه ميگن شما تركا همهتون اينقدر ساده ايد
                                ميگه نه راه راهمون هم تو افريقا پيدا مي شه

 

                                تركه ميخوره به جدول ميشينه حلش ميكنه

 

                                تركه سوار آسانسور ميشه مبينه نوشته:ظرفيت12نفر با
                                خودش ميگه :عجب بدبختيه ها!حالا11نفر ديگه از كجا
                                بيارم

 

                                ترکه ميره سينما مي بينه بالاي سينما نوشته شام
                                آخر , ميره خونه قابلامشو ور ميداره مياره

 

                                رفيق تركه بهش ميگه: غضنفر بيا بريم يك دست
                                پينگ‌پنگ بزنيم... تركه ميگه: ول كن بابا،
                                پينگ‌پنگ هم شد فوتبال؟


                                يه تركه ميره حموم دوش حموم رو ميبينه ميگه :گوشت
                                چرخ شده ديده بوديم اب چرخ شده نديده بوديم


                                يه تركه ميوفته تو آب رشتيه مبينه ميگه اوووو
                                خرماهي

 

                                مگسه روي تركه نشسته بود .. تركه ميگه : خدا رو
                                شكر ... نمرديم و يه گهي شديم

 

                                يه تركه سوار اتوبوس مي شه از يه دختر ه خو شش
                                مياد شماره اتوبوس بر ميداره

 

                                ترکه صبح از خواب پا مي شه مي بينه هوا خوبه زنگ
                                مي زنه هواشناسي تشکر مي کنه

 

                                يه نفر تو اتوبوس كنار تركه نشسته بود، ميبينه
                                تركه داره ميلرزه! ميپرسه چرا ميلرزي تركه ميگه:
                                دارم ميگوزم! مي پرسه پس چرا صدا نداره ميگه:
                                گذاشتم رو ويبره

 

                                تركه سر صبحگاه تو پادگان داشت از رو كلاه كاسكت
                                سرشو ميخاروند، فرمانده بهش ميتوپه: بابا آبرو
                                مونو بردي كي از   رو كلاه كاسكت سرو ميخارونه! 
                                تركه ميگه: ببخشيد جناب سروان شما تخمتون بخاره
                                شلوارو ميكشي پايين ميخاروني؟

 

                                تركه دو دستش به كمر وايساده بود تو اتوبوس! ازش
                                ميپرسن چرا دست به كمر وايسادي؟ يه نگاه  ميكنه
                                پايين و ميزن تو سرش: واي پس هندونه هام كوش

 

                                ماشين تركه رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن،
                                رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي
                                دزد. بگـــيـــرينش. يهو تركه داد ميزنه: هيچ
                                خودشو ناراحت نكنيد. هيچ غلطي نميتونه بكنه!
                                رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟ تركه ميگه: ايلده من
                                شمارشو برداشتم

 

                                تركه كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد
                                ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن
                                يه روز يه تركه هي آب ميخورده بعدشم ميگوزيده! ازش
                                ميپرسيدن چرا اين كار رو ميكني؟ ميگه گوز گوز رو
                                نميشه كاريش كرد! آب ميخورم كه گرد و خاك نشه
                                تركه ساعت سه نصفه شب مست و پاتيل ميرسه در خونه،
                                هركار ميكرده نميتونسته كليد رو بكنه تو قفل در.
                                خلاصه اونقدر سر و صدا ميكنه تا زنش بيدار ميشه،
                                ازون بالا داد ميزنه: اصغر اقا كليد بندازم؟! تركه
                                ميگه: نه بابا كليد دارم، سوراخ بنداز
                                  رشتيه نصفه شب ميخواسته بره بشاشه، به زنش ميگه:
                                خانم جان، يك دقيقه اين جاي منو نگردار، من الان
                                ميام
                                تو رشت زلزله مياد، رشتيه دوازده روز ميگرده تا
                                زنشو پيدا كنه!...آخه نميدونسته زير كدوم آوارو
                                بايد بگرده
                                به يه تركه ميگن برو روزنامه بخر، ميره با يه پاره
                                آجر برميگرده! ميپرسن واسه چي آجر آوردي به جا
                                روزنامه، ميگه: رفتم روزنامه فروشي پول دادم يارو
                                گفت همون رويي رو ور دار ببر
                                 چرا مهمانداران هواپيما رو از زنهاي خوشگل انتخاب
                                ميكنن؟ جواب: كه هواپيما زودتر بلند شه
                                يه دكتر ترك به مريضش 2 جور قرص ميده ميگه: يكيشو
                                يه ربع قبل از خواب ميخوري يكيشو يه ربع قبل از
                                بيداري
                                يه روز يه ترکه رفته بود غازش رو بفروشه.يکی اومد
                                گفت : خر چند؟ ترکه گفت : اين که خر نيست بابا
غازه
                                يارو گفت : کی با تو بود؟! با اين غازه بودم
                                تركه ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره
                                تركه تو مسابقة دو دوپينگ ميكنه،‌ ازقضا آخر ميشه!
                                رفقاش ميپرسن: بابا چرا آخر شدي؟‌ميگه: آخه
                                نميخواستم بهم مشكوك شن
                                جسد يه تركه رو كه خودش رو دار زده بود رو ميبرن
                                پزشك قانوني، بعد از بررسي مشخص ميشه 90 درصد علت
                                مرگ كوفتگيه 10 درصد خفگي! دكترا كف ميكنن! ميرن
                                محل خودكشي ميبينن تركه خودش رو با كش دار زده
                                تركه ميره كله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون
                                چشم بگذارم؟ تركه ميگه: نه آقا! حداقل صبر كن من
                                برم قايم شم
                                ترکه از يارو مي پرسه : امام حسين کجا دفن هستند؟
                                يارو مي گه : کريلا , ترکه مي گه خوشا به سعادتش
                             
                   

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

سلام خیلی وقته که حرفای دلم رو به کسی نگفتم!!!

نمی دونم شما ها یکی رو از ته دل دوست دارین یا نه؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر

سلام خیلی وقته که حرفای دلم رو به کسی نگفتم!!!

نمی دونم شما ها یکی رو از ته دل دوست دارین یا نه؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر
قلب

قلب من کوچک بود...عشق تو ليک بزرگ..من ز اندازه قلبم بيرون...عاشقت بودم و از عشق تو سرشار ولي...ساليان بسيار ...مانده ام عاشق تو...تا که اندازه اين عشق ترا...در دلم جاي دهم...و هنوزم باميد...عاشقت خواهم بود...گرچه تو رفتي و دل تنها شد...گرچه اين عشق بدون تو غمي بر ما شد.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر
يه نصيحت

يه نصيحت

 هيچ وقت تو خيابون نرو، اگه رفتی سرتو بالا نکن، اگه بالا کردی، به هيچ کس نگاه نکن، اگه نگاه کردی نخند، اگه خنديدی شماره ازش نگير، اگه گرفتی بهش زنگ نزن، اگه زدی باهاش حرف نزن، اگه زدی نگو دوسش داری، اگه گفتی باهاش قرار نزار، اگه گذاشتی نرو سر قرار، اگه رفتی تحويلش نگير، اگه گرفتی عاشقش نشو، اگه شدی بهش نگو، اگه گفتی....... ميزاره ميره  

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر
عمق تنهایی

میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است

میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید

اما نتوانستم...نتوانستم

بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد

آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید

دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی.... 

اما گناه او چیست ؟؟؟؟

او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!

میدانی نه گناه توست نه گناه او

هر چه هست تقصیر دل من است

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم فروردین 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر

بدون شرححححححححححححححححح

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هشتم فروردین 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر

 

آیییییییییییییییی  چشمم  میسوزه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هشتم فروردین 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر

به نظر شما کدوم یکی بیشتر پول در میارن؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هشتم فروردین 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر
قانون

 

قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !
* * *
چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
نفرت

 

 
مي خواستم با نفس هاي تو براي شعر هايم ترانه بسازم
مي خواستم با نگاه توبه تما شاي دنيا بنشينم
مي خواستم دست هاي تو به من صداقت هديه كند
خيالي بود....خوابي بود...كه عصر يك روز باراني سراغ من امده بود
از تو ياد گرفتم كه با (ن...ف...ر...ت)
نفرت را تجربه كنم
نفرت در ايينه چشمانت ديدم!!!
نفرت را در بغض صدا يت شنيدم!!!
تو زلالي چشمهايم را با ابرهاي نفرت پوشاندي!!!
تو ارامش دروازه هاي قلبم را با نفرت به ويرانه كشاندي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
u

 

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود
اعتماد ندارم.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
کاش آدما

کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند         وقتی به هم میرسیدند یه جور دیگه می خندیدند

   کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند        وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی  زندگی  رو                 وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند            وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
 کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند             تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند             تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو                اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم فروردین 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر

سلام

 

مرسی از نظرات تون

 

یکی از دوستان عکس منو خواسته بود که عکس من تو وبلاگ هست.

 

 

من نظرات شما رو دوست دارم بازهم نظر بدید

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم فروردین 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
میخواهم تو را ببوسم

میخواهم تو را ببوسم شاید چند لحظه در زیر فشار لبهای تو اندوه قلبم را فراموش کنم میخواهم تو را ببوسم تا اشکهای تلخی که بر گونه هایم جاریست به لبهایم نرسد وبا شهد دهانم امیخته گردد میخواهم تو را ببوسم تا اثر جاودان بوسه تو بر لبهایم باقی بماند ودر ان مدتی که دور از تو سپردم همیشه احساس کنم که لبهای تو را میبوسم میخواهم تو را ببوسم اگر بدانی که قلبم با چه سرعتی میتپد ونگاهم چگونه بر لبهای تو هوس میبارند میخواهم تو را ببوسم اگر بدانی که چگونه لبهایم مرتعش شده وچگونه میخواهد ارتعاش خود را با فشار لبهای تو از میان ببرد میخواهم تو را ببوسم اگر بدانی که این بوسه هرگز از خاطر من محو نمیشود واثر ان لبهایم را ترک نمیگوید میخواهم تو را ببوسم اگر بدانی که بعد از بوسیدن روی تو حتی گلی را هم نخواهم بوسید زیرا میترسم اثر ان از لبهایم هحو شود میخواهم تو را ببوسم اگر بدانی که اثر بوسه های وداع جاودانی است وتنها بوسه ایکه انرا در خود محو میکند بوسه ی توست میخواهم تو را ببوسم برای اینکه بدانی که بوسه عشق چقدر گرم وشیرین است

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در چهارم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
کسی نیومد و...

همیشه از سرخوش باوری فکر می کردم که یک روز ،یک دریچه،یک

 روزنه به پهنای قلب تمام انسانهای شریف به رویم باز می شود و

صدایی که الهام گرفته از ضربان قلبم هست مرا به خود می خواند که

 انتظار و به انتظار نشستن وهمیست که از ابتدا تا انتهای آن به

وسعت خیال زندگی است همیشه حتی در دنیای بی دغدغهی کودکی

دنیایی که ذره ای ناخالصی راهر چند بی کاوش بنگری پیدا نخواهی

کرد فکر میکردم که یک روز یک کسی،یک چیزی ویا یک جریانی در

 طبیعت خواهد آمد که مرا رهنمون شود به آن سرزمینی که آرمان و

 مقصد من است ولی افسوس که آن قدر در این و آن شنیدن گم شده

 بودم که مقصد را در خود گم کردم و یا مثل تمام یاد های خاموش

 فراموشش کردم

(منبع dokhtareghazalforush.blogfa.com)

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در چهارم فروردین 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
اعتراض

چرا نظر  نمی دی؟

نترس خسته نمی شی 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دوم فروردین 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر
زندگی

زندگی

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی

جدایی سخت است نه به سختی
تنهایی


دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا میتوانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست
بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد
بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد

مرا میشناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانیست
و طوفان یک گل
مرا زیرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من طپشهای قلب علف ریشه دارد
دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست
صدای نفسهای سبزینه را میشناسم
و نجوای شبنم مرا میبرد تا افقهای باز بشارت

مرا میشناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که میاید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به لبهای شوقی
که این سو شکفتند و آن سو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهای باد آور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
صدایم کن از اوج یک شیهه بر قله صبح
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر

تو را میشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چطر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتا سر شب پر از جستجوی تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوی تو هستم

صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دوم فروردین 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر