تبليغاتX
love

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر
امروز فردا

 
اگر تو امروز، آسمان را آبي مي‌بيني، من فردا را.
اگر فضاي دلت پر از مهر و گرماي عشق است،
و اگر قلبت تا ابديت لبريز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببين
هميشه در روياي من خواهي بود
سالها بود که در دنياي روياها زندگي مي‌کردم و هميشه در دنياي واقعي،
 حضور فريب و تظاهر را همه جا حس مي‌کردم. همه جا تلاشهاي بيهوده مردم در راه رسيدن به بيشترها را مي‌ديدم. مي‌ديدم که عشق و محبت در زير پاهايي که با شتاب به طرف خواسته‌هاي بيشتر مي‌دويدند لگدمال مي‌شود و در حال نابوديست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشي سقوط کرده و چشمي نبود که آن را ببيند.
بچه‌ها نيز در آغاز با عشق و محبت همبازي و کم کم که بزرگ مي‌شدند آن را همچون بازيچه‌اي کنار ‌گذاشته و در دنياي بزرگترها حل مي‌شدند.
ولي من هرگز روياي کودکي‌ام را رها نکردم. با همه ناملايمات اطراف و اطرافيانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و مي‌دانم که عاشق نيز از اين دنيا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌هاي آتشفشان در رگهايم جاري است و مرا هميشه تبدار خويش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم هميشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوي مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دويدم، نگاه کردم، ولي افسوس چيزي نديدم. تا اينکه دست سرنوشت مرا به سوي تو کشيد و حالا تو را يافتم. گفتي که روح بي‌کالبدي بودي که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بي‌روحي بودم که تو در من دميدي و مرا زنده کردي. صداي تو، نغمه جانفزاي ابديت من شد. اگر در ملکوت زمين، غرق من شدي، فهميدي که من نيز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حريم امن يکدگر غنوديم، باهم نفس کشيديم، باهم خنديدم و باهم گريستيم. اکنون طلسم تنهائيم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمين رويايي ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌هاي بهاري گشت. دوباره عشق را مي‌ديدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بيشتر مي‌رويد. بر بالاي آسمان زندگيم پرنده عشق تو بال مي‌زند و ابرهاي تيره رفته‌اند و آسمان هميشه آبي مهر تو پديدار شده‌اند. تو را پر از عمري انتظار يافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازي ديگري کند و براي امتحان من تو را از من بگيرد، عشق تو ديگر تمام لحظه‌هاي باقي عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابديت احساس خوشبختي خواهم نمود. يک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقي آن منتي است که خداي عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزي ندارد، احساسم نسبت به تو نيز مرزي نمي‌شناسد. من اسير آزادي عشق تو شده‌ام. دريچه قلبم باز است و رازي را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروي مهر تو درد تنهايي مرا شفا بخشيد. اگر ديروز تو با من آغاز گرديد، ولي بدان که فرداي روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهايت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهايم جاريست.


نازنينم، اکنون که از عالم روياها به دنياي حقيقي رسيده‌ام و حقيقت همچون رويا مي‌نمايد، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهايت نخواهم کرد و آرزويم اين است که تا ابديت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌اي از من جدا نشود.
تقديم به آن که عشقش لحظه اي از من دور نمي شود و يادش هر لحظه در وجود من است

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سوم اسفند 1386 و ساعت 6 بعد از ظهر
مرداب


توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره

دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره

یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه

 یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه

یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته

حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته

روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من

میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن

اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه

اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه

یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه

خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر
10 راه گند زدن به اولين قرار

 

10 راه گند زدن به اولين قرار

 

- شبيه عكستون نباشيد:

عكستون مال اون دوراني باشه كه لاغر بوديد يا موي بيشتري داشتيد. حتي ميشه عكس يكي ديگه رو استفاده كنيد: دخترتون! (ملت هم حتماً پيش خودشون ميگن دوقلو هستند! نه؟! ) يا عكس يه مانكن كه از يه سايت كش رفتين (قبلاً گفته بودين كه هميشه دوست داشتين يه مدل باشين!) يا عكس يه بابايي كه تقريباً داداش دوقلوتونه (كه البته از اون نوع دوقلوهاي غير همسان ديگه!)

?- مرتب نباشيد :

درست همون لباسي رو بپوشيد كه جعه شبها در خانه تنتون مي كنيد چون مي خواهيد همون جوري كه هستيد به نظر بياين! همينه كه هست! شايد هم اين از لطف شما باشه كه طرف از همين حالا بفهمه كه اگر باهاتون ازدواج كرد جمعه شبا چه ريختي هستيد.

?- دير كنيد:

هيچ چيز ديگه اي به غير از دير كردن بي خيالي شما رو نشون نميده! امكان داره كه زود رسيدنتون اين مزيت رو داشته باشه كه قبل از اينكه طرف ببيندتون شما ببينيدش، در صورتيكه دير كردن نشون ميده كه مهمتر از اوني هستيد كه مودب باشيد.

?- كيف پولتونو جا بگذاريد:

با گفتن “كيفمو جا گذاشته ام” بلافاصله تبديل به يك آدم گدا گشنه مي شويد. مرد و زن هم ندارد! آقايون توجه كنند كه اگر قرارتون كافي شاپه، خيلي افته كه براي اينكه آدم خوبي به نظر بياين هر دو فنجان را حساب كنيد. خانومها هم توجه كنند كه آقايون حواسشون هست كه شما مي خواهيد ميز را حساب كنيد حتي زماني كه ظاهراً مي خواهند هر دو فنجان رو حساب كنند.

?- با موبايلتون صحبت كنيد:

موبايلو روشن كنيد و بذارين رو ميز، بين خودتون و طرف. همه تماسها رو جواب بدين و هر چقدر كه دلتون خواست صحبت كنيد و طرف هم انگار نه انگار كه وجود داره! دليل اصلي جنگ و دعواها موبايله و سر قرار، به جز موارد اضطراري، كاملاً اضافي است.

?- خالي ببنديد:

مامان بزرگا معمولاً نصيحت مي كنن: “چاخان نكن!”. چقدر هم راست مي گن. مخصوصاً سر قرار.
با اين وجود اگه نميتونين طاقت بيارين، از ماشين گرونقيمت يا ساعت رولكستون صحبت كنين. آنقدر آدم مهمي هستيد كه سرِ كار، ملت به دست و پاتون ميوفتن! به واكنش طرفتون دقت كنيد…البته اگر تا حالا نرفته باشه!

?- غر بزنيد. نق بزنيد. ناله كنيد :

از اينكه هيچ كس به حرفتون گوش نمي ده صحبت كنيد و بگيد كه دنبال يك گوش شنوا هستيد. از بيماريها و مخصوصاً غذاهاي عجيب و غريبي كه مي خوريد صحبت كتيد. اونموقع متوجه مي شيد كه طرفتون چقدر دمغ شده. حالا در همين مورد ناله سر بديد و اين قرار رو هم به ليست قرارهاي نافرجام اضافه كنيد.

?- گستاخ باشيد:

هم نسبت به طرفتون و هم دوروبريها! با پيشخدمت بد صحبت كنيد و انعام ندهيد. به خاطر سرويس دهي ضعيف به مديريت شكايت كنيد. از طرفتون بپرسيد كه آخرين بيماري مقاربتيش چي بوده و عقيم شده يا نه؟! اگر جداً ميخواهيد تعارف رو بگذاريد كنار تا نبوغتون فوران كنه، بهتره آروغ بزنيد، گاز صادر كنيد، با زخماتون ور بريد، انگشت تو دماغتون بكنبد يا تو مشتتون فين كنيد.

?- سكسي باشيد:

به طرف بگوئيد كه با ديدنش حالي به حالي ميشويد و دوست داريد .... ببينيدش. خيلي زود و سريع پيشروي كنيد و با وجود واكنشهاي او مشغول لمس كردن و بغل كردن و  اينا ... شويد.

 لباسهاي خيلي تنگ و كوتاه و كلاً ناجور بپوشيد. سگسي صحبت كنيد! بلند بلند!

??- جوكهاي ناجور بگوئيد:

آدم با نمكي هستيد و شنيدين كه مردم از جوكهاي ناجور خوششون مياد، پس بسم ا… . حتماً طرفتون هم از اين جور جوكها خوشش مياد. بالاخره شريك زندگيتون بايد جنبه جوك داشته باشه! نه؟!
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 6 قبل از ظهر
کوچه

 

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ? !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر
چه جوري ميشه در يک کشور خارجي از روي رفتار شخصي متوجه شد اون ايرونيه؟!؟!؟

 
 
چه جوري ميشه در يک کشور خارجي از روي رفتار شخصي متوجه شد اون ايرونيه؟!؟!؟
 
1-فرض کنيد داريد با خيال راحت و از سر خوشي توي خيابون هاي برلين قدم ميزنيد. سر راهتون به يه تقاطع ميرسيد و صبر ميکنيد تا چراغ براي شما سبز بشه.موقعي که چراغ سبز ميشه و داريد از تقاطع رد ميشيد يه ماشين با سرعت مياد و در حاليکه چراغ براي اون قرمزه و نزديکه که با شما تصادف کنه تقاطع رو رد ميکنه....اينجاست که ميتونيد با خيال راحت به راننده خلافکار با زبان شيرين فارسي فحش بديد!چون مطمئن باشيد اون يه ايرنيه و زبون شما رو ميفهمه!
 
2-رفتيد فرودگاه و سوار هواپيما شديد و ميخوايد بريد لندن.وقتي هواپيما در فرودگاه لندن نشست يه سري به مفازه فروش مجله هاي سکسي(همون غير اخلاقي) داخل فرودگاه بزنيد.چي ميبينيد؟
عکس هاي مستهجن؟
فيلم هاي بد بد؟
خانم هاي چيز؟!؟!
نه از اين چيزا نمي بينيد...يعني ممکنه از اين چيزا ببينيد ولي اون چيزي که توجهتون رو جلب ميکنه اينه که: مسافراي ايروني که تا 2 دقيقه پيش توي هواپيماي شما داشتن از شدت کلاس گذاشتن خفه مي شدن مثل آفت زده ها ! افتادن روي مجله ها و دارن به صورتي کاملاً حريص عکس هاي اون رو ديد ميزنن!!(فروشنده هاي مجله هاي سکسي توي انگليس هر وقت مشترياشون زياد ميشه به شوخي ميگن:انگار يه هواپيماي ايراني نشسته!!!)*
 
*البته اونا اين جوري نميگن بلکه به زبان انگليسي ميگن و من جهت رفاه حال شما بيننده گرامي ترجمه فارسيش رو ذکر کردم!
 
3-رفتيد يکي از شهر هاي ترکيه(منظور همون آنتالياست!ولي خوب نميشه اسمش رو گفت!) ميريد تا در کنار سواحل دريا يه قدمي بزنيد! يهو ميبينيد يه خانمي با مانتو شالاپ(منظور از شالاپ صداي برخورد توده  عظيم چربي با آب در يا ست!) مي پره تو دريا! بعد که نگاه مي کنيد ميبينيد يه آقاهه هم اونجا کنار دريا وايساده هي داره ملت رو ديد ميزنه و اينا! يه دفعه چشمش ميفته به شما ... در اين لحظه که شما داريد به اون خانومه نگاه ميکنيد اگر اون آقاهه بياد جولو و به شما به زبان ايروني بگه ""هي مرتيکه مگه خودت ناموس نداري؟چرا به زن من نگاه مي کني؟!؟!"" اصلاً تعجب نکنيد!*
 
*خدايي ما ايراني ها خيلي باحاليم.کلي زن خوشگل و سرخ و سفيد و ....!(منظور از غيره رو ميدونيد ديگه!) کنار درياست ولي ما بازم فکر مي کنيم همه دارن زنمون رو ديد ميزنن!
 
 
4- داريد يه مسافرت رويايي رو در يکي از شهر هاي هلند مي گذرونيد(فرض مي کنيم آمستردام).واسه شام ميريد به  بهترين رستوران آمستردام! شامتون رو با لذت تمام مي خوريد(يا همون ميل ميکنيد!)نگاهتون ميفته به ميز بغليتون ميبينيد يه خانم و آقاي کلي شيک و با کلاس  تازه اومدن و مي خوان غذا سفارش بدن.وقتي غذاشون رو سفارش دادن ميبينيد که آقاهه لب به غذا نمي زنه!يه کم ميگذره و ميبينيد آقاهه به گارسون ميگه بياد.وقتي اون آقاهه داره با پيشخدمت رستوران صحبت ميکنه اگه گوشتون رو تيز کنيد اين جملات رو ميشنويد:ببخشيد ميشه دو تا تيکه نون هم بيارين غذامونو باش بخوريم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
5-داريد در شهر دبي واسه خودتون قدم مي زنيد و از زيباييهاي خداوندي لذت مي بريد. ميرسيد به يه پاساژ.ميريد داخل.داريد (فرض مي کنيم شما با اين خصلت ايروني ها که هر جايي ميرن اول يه سري به مراکز خريدش ميزنن آشنا هستيد!) با خودتون صحبت مي کنيد:" عجب جاي شيکي .بابا ايول اين عرب ها هم چه خرجي مي کنن. مرحبا.لامسبا روي نفت مي خوابن ديگه ببين چه پاساژي درست کردن عينهو قصر.اااا وايسا بينم يه جاي کار مي لنگه!پس اين پاساژ به اين شيکي و تميزي و اين همه مغازه چرا مشتري ايراني نداره؟!" در حالي که از تعجب دهنتون گرد شده از در پشتي پاساژ خارج ميشيد . ميريد توي خيابوني که پر از فروشنده دوره گرده(اين لحظه که دارم اين متن رو مينويسم واژه دست فروش رو يادم رفته واسه همين مي گم دوره گرد!)و بساطشون رو کنار خيابون پهن کردن.اوه عجب جمعيتي دورشو گرفته.با خودتون فکر ميکنيد : مگه چي ميفروشه که اينقدر اطرافش شلوغه؟!؟! کنجکاو ميشيد و ميريد جولوتر و يه دفعه يه صداي زنونه ميشنويد که ميگه: اصغر ازش بپرس اين جوراب شلواري ها رو چند ميده!!!!!!!!
 
خوب سفرتون به اتمام رسيد و برگشتيد ايران.اما يه نکته اي توجهتون رو جلب ميکنه: واقعاً ما ايراني ها چقدر ضايعيم! تازه يه نکته ديگه هم توجهتون رو جلب ميکنه:من که هيچ کدوم از 5 مورد بالا رو انجام ندادم پس اون آقايي که توي برلين و موقعي که نزديک بود تصادف کنم(مورد شماره 1) از اون ور خيابون به فارسي داد زد:اخوي حواست باشه الان ماشين بات تصادف ميکنه" از کجا فهميد من ايرانيم که اين جمله رو به فارسي گفت؟
 
بروبچ  احتمالاً شما هم نفهميديد اين بازيگر نقش اول قصه ما(که از صدقه سر داستان من کلي تو کشوراي خارجي واسه خودش گردش کرد) چه اتفاقي واسش افتاد که يه نفر از اون ور خيابون فهميد اين بابا ايرانيه؟
واسه همين براي اين موضوع روشن شه من از اون آقايي که از اون ور خيابون به فارسي  داد زده بود خواهش کردم بياد توي قصه ما و شرح بده چه جوري فهميد اين بازيگر نقش اول ما ايرانيه؟پس صحبت هاش رو ميشنويم:
 
سلام.من حشمت الله سکينه نژاد هستم.الان 2 ساله که توي اون خيابوني(خيايون شهيد راينر سوبل!) که نزديک بود بازيگر شما با ماشين تصادف کنه توي يه نانوايي کار ميکنم
من(نويسنده داستان): حشمت خان چه جوري فهميدي که اين دوست ما ايرانيه که به فارسي واسش داد زدي حواسش باشه؟
 
حشمت : راستياتش اين بازيگر شما اون روز افتاده بود پشت سر يه خانومه اينقدر حواسش به دختره بود که نفهميد يه ماشين داره به سمتش مياد!البته من از اينجا نفهميدم ايرانيه !من چون غير از زبون فارسي زبون ديگه اي بلد نيستم و تو اين 2 سال هم هنوز آلماني رو ياد نگرفتم مجبور بودم به فارسي بگم !!!
من:آهان که اين طور!(احتمالاً اين لحظه که من گفتم آهان شما هم از پشت کامپيوتري که الان جولوش نشستيد! گفتيد آهان! البته حساب بعضيا جداست چون به جاي آهان گفتند مسخره با اين داستانت!که من به اون عده ميگم تماشا گر نما!!!)پس آقا حشمت اگه اجازه بديد من مورد ششم رو هم اضافه کنم.
 
حشمت:خواهش ميکنم
 
من:قبل از اضافه کردن مورد ششم آقا حشمت اگه حرف خاصي با دوستان  داريد بفرماييد تا بعدش با شما خداحافظي کنيم
 
حشمت:نه خيلي ممنون که به من وقت داديد و خوشحالم از اين که در خدمت شما بودم !
 
من:مرسي حشمت خان با شما خداحافظي ميکنيم و  ميريم  که مورد ششم رو بخونيم:
 
 
6-يکي از فاميل هاتون بعد از 20 سال دوري از وطن برگشته ايران (ايشون 20 سال پيش براي ادامه تحصيل و زندگي به کشور متجاوز امريکاي جهانخوار نزول اجلال فرموده بودند!)شما بش ميگيد: واي خداي من اصلاً تغيير نکردي.دقيقاً عين 20 سال قبلت خوشگل و خوش تيپي !(حالا بگذريم که طرف 20 سال پيش شبيه بوزينه بوده و الان هم 20 سال گذشته و پيرتر و شکسته تر و زشت تر شده)يارو هم کلي کلاس ميذاره و ميگه:اوه يس!مرسي عزيزم! در اين لحظه شما کلي کف مي کنيد:اي ول بابا ببين چقدر لهجش انگليسيه.دمت قيژ جعفر آقا!کلي خارجکي شدي ها! طرف هم جواب ميده :تنکيو! (ميدونم هنوز نفهميديد اين شماره 6 جريانش چيه.يه کم صبر کنيد جولوتر که برم ميفهميد چي ميخوام بگم.دو دقيقه عجول نباش!)  از اونجايي که ما ايرانيا خيلي زبر و زرنگيم و اين کسي هم که توي قصه ما نقش مقابل مستر جفري(جعفر سابق) رو بازي ميکنه (يعني همون شما) از اين قائله مستثني نيست پس ميدوييد ميريد تو اتاقتون و متن انگليسي که استادتون داده ترجمه کنيد مياريد و ميديد دست جعفر آقا تا واستون ترجمه کنه!اونجاست که ميبينيد يارو مثل خر تو گل گير ميکنه و گير پاچ ميکنه!!! تو اين 20 سالي که اون ور آب بوده فقط اوه يس و تنکيو رو ياد گرفته!!!!
 
هدفم از داستان بالا اين بود که بگم:آره شستاد ساله اومديم يه کشور خارجي زندگي مي کنيم ولي هنوز هيچي از زبونشون ياد نگرفتيم!اين يکي از بارز ترين  خصلت هاي ايراني هاي اون ور آبيه!(شرمنده همه دوستان خارجکي ولي خوب مجبور بودم حقيقت رو بگم!تازه تقصير من نيست تقصير اين جعفر خانه که بعد از 20 سال که از ايران رفته يهو وسط قصه من پيداش ميشه!!!)
 
 
خوب اين هم از قصه ما.اميدوارم اين 6 تا موردي که گفتم روي شما اثر گذاشته باشه و از فرار مغز هاتون به اون ور آب جولو گيري کنه!!!حالا هي بگيد طنز هاي من پيام اخلاقي نداره!!!!
__._,_.___

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم خرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر

 


من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...
گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 10 بعد از ظهر
عشق حقيقي

عشق حقيقي

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و ششم دی 1385 و ساعت 9 بعد از ظهر
از خدا خواستم ...


از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پانزدهم دی 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

به سراغ من اگر مي آييد،

                         نرم و آهسته بياييد،

                                           مبادا كه ترك بر دارد

                                                             چيني نازك تنهايي من.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نهم دی 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر